تبلیغات در اینترنتclose
دیدی که...
زمان جاری : چهارشنبه 26 مهر 1396 - 8:05 بعد از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم

تعداد بازدید 337
نویسنده پیام
mahdi
آنلاین

ارسال‌ها : 6
عضویت: 14 /5 /1395
محل زندگی: سنقر
شناسه یاهو: mahdi.fadaei1999@gmail.com
تشکرها : 1
تشکر شده : 6
دیدی که...
تصویر: http://photos02.wisgoon.com/media/pin/images/o/2013/12/1387533551367970.jpg
شنبه 16 مرداد 1395 - 01:04
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از mahdi به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: ezio &

پاسخ ها

mahdi
آفلاین



ارسال‌ها : 6
عضویت: 14 /5 /1395
محل زندگی: سنقر
شناسه یاهو: mahdi.fadaei1999@gmail.com
تشکرها : 1
تشکر شده : 6
پاسخ : 2 RE دو دریچه...

دو دریچه دو نگاه دو پنجره، دو رفیق دو هم‌نشین دو حنجره
دو مسافر تو مسیر
زندگی، دو عزیز دو همدم همیشگیبا هم از غروب و سایه رد شدیم، قصۀ‌ عاشقی رو بلد شدیم
فکر می‌کردیم آخر قصه اینه، جز
خدا هیچ‌کی ما رو نمی‌بینهدو غریبه دو تا قلب در به در، دو تا دلواپس این چشمای تر
دو تا اسم دو خاطره دو نقطه‌چین، دو تا دور افتادۀ تنهانشینعاقبت جدا شدن دستای ما، گم شدیم تو غربت غریبه‌ها
آخرِ اون همه لبخند و سرود، چشم پُر حسادت زمونه بود
دو غربیه دو تا قلب در به در، دو تا دلواپس این چشمای تر
دو تا اسم دو خاطره دو نقطه‌چین، دو تا دور افتادۀ تنهانشین
شنبه 16 مرداد 1395 - 01:09
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از mahdi به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: ezio /
mahdi
آفلاین



ارسال‌ها : 6
عضویت: 14 /5 /1395
محل زندگی: سنقر
شناسه یاهو: mahdi.fadaei1999@gmail.com
تشکرها : 1
تشکر شده : 6
پاسخ : 3 RE رفت تنهایی...

رفت تنهایی، آمد جای آن یک عشق آسمانی
شکست شیشه غمها،شد روزگارم مثل آن روزها،روزهایی که با تو بودم و تو در کنارم،
مگر اینکه این روزها تنها از درد دلتنگی بنالم!
ناله های من نیز همراه با نفسهای دلتنگیست
این حال و هوایی که در من میبینی همیشگیست،
همین یک ذره غباری هم که بر روی دلم نشسته از خستگی لحظه های دوریست.
نه در رویاهایم تو را سوار بر اسب سفید میبینم نه مثل پرنده در آسمانها ،
من تو را بی رویا ،همینجادر کنار خودم میبینم،
که نشسته ای بر روی پاهایم، خیلی خوب فهمیده ای که چقدر دوستت دارم
من تو را دارم ،فقط تو را
تا به حال دیده بودی دیوانه ای همچو من را؟
چند لحظه به وسعت تمام لحظه ها، نگاهت میکنم و همین میشود که من تو را حس میکنم
یک احساس بی پایان که تو را در بر گرفته و درونم را از عطر حضور عاشقانه ات پر کرده
تویی قبله راز و نیازهایم ، دستانت را به من سپرده ای و گرم شده دستهایم…
تو اینجا هستی و من همانجا ، احساس میکنی تپشهای قلب من را؟
یک عمر ، یک دنیا احساس را بر روی دوشم میکشانم تا برسم به جایی که هنوز هم خستگی در تنم نباشد ، آنقدر عاشق باشم که هنوز همه وجودم گرم باشد ، تو در قلبم باشی و من دیوانه ات باشم.
تا همینجا همین خط،بگذار آخر خطمان را نشانت دهم
آخر خط ما یک نقطه چین است…
میخواهم همه بدانند که عشقمان ابدی است…
شنبه 16 مرداد 1395 - 01:12
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از mahdi به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: ezio /
mahdi
آفلاین



ارسال‌ها : 6
عضویت: 14 /5 /1395
محل زندگی: سنقر
شناسه یاهو: mahdi.fadaei1999@gmail.com
تشکرها : 1
تشکر شده : 6
پاسخ : 4 RE عشق یعنی...
عشـق يعنـي هـمون سـلام اول
عـشق يعنـي مـايه قـوت قـلـب
عشق يعني انفجار احساسات
عشق يعني کم کردن فاصله ها
عشق يعني کليد يک رابطه اي محکم
عشق يعني در موفقيت هم شريک بودن
عشق يعني کاري کني که راحت پيدات کنه
عشق يعني مثل اشرف زاده ها باهاش رفتار کني
عشق يعني کسي رو داشته باشي که ازت محافظت کنه
عشق يعني وقتي باهاش قرار داري به خودت برسي
عشق يعني يک عالمه حرف رو با يه اشاره گفتن
عشق يعني هولش بدي تو يک مسير درست
عشق يعني يه بازي که تمومي نداره
عشق يعني از هيکلش تعريف کني
عشق يعني من وتو ما ميشويم
عشق يعني حرفشو باور کني
عشـق يـعني جادوش کني
عشـق يعنـي هـمون سـلام اول
عـشق يعنـي مـايه قـوت قـلـب
عشق يعني انفجار احساسات
عشق يعني کم کردن فاصله ها
عشق يعني کليد يک رابطه اي محکم
عشق يعني در موفقيت هم شريک بودن
عشق يعني کاري کني که راحت پيدات کنه
عشق يعني مثل اشرف زاده ها باهاش رفتار کني
عشق يعني کسي رو داشته باشي که ازت محافظت کنه
عشق يعني وقتي باهاش قرار داري به خودت برسي
عشق يعني يک عالمه حرف رو با يه اشاره گفتن
عشق يعني هولش بدي تو يک مسير درست
عشق يعني يه بازي که تمومي نداره
عشق يعني از نازش تعريف کني
عشق يعني من وتو ما ميشويم
عشق يعني حرفشو باور کني
عشـق يـعني جادوش کني
شنبه 16 مرداد 1395 - 01:15
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از mahdi به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: ezio /
mahdi
آفلاین



ارسال‌ها : 6
عضویت: 14 /5 /1395
محل زندگی: سنقر
شناسه یاهو: mahdi.fadaei1999@gmail.com
تشکرها : 1
تشکر شده : 6
پاسخ : 5 RE هزار نفر...
شنبه 06 شهریور 1395 - 23:15
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از mahdi به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: ezio /
mahdi
آفلاین



ارسال‌ها : 6
عضویت: 14 /5 /1395
محل زندگی: سنقر
شناسه یاهو: mahdi.fadaei1999@gmail.com
تشکرها : 1
تشکر شده : 6
پاسخ : 6 RE حکمت در کار خدا...
روزی بر روی آبی بیکران دریاها تاجری معروف با کشتی شخصی خود در حال... سفر بود. تاجر آدمی بود که از زیبا یهای خدا نا شکری می کرد و در کارهایش شکر خدا را گویا نمی شد.بر روی دریا ی آبی و آرام در حال حرکت بود که ناگهان ابر های تیره و تار بر صغحه ی آسمان پدیدار شدند ویکباره کشتی زیبا و مجلل تاجر به تکه های چوبی تبدیل و واژگون شدند.تاجر نیزکه در دریای خروشان سر در گم مانده بود بر روی یک تکه چوب از فرط خستگی خوابش برده بود ودر ذهنش فقط یک چیز نقش بسته بود : خداوقتی چشمانش ار باز کرد دید که به ساحل یک جزیره دور افتاده رسیده وهیچ کسی در این جزیره وجود ندارد.تاجر که حالا به یک آدم منزوی و دورافتاده تبدیل شده بود فریاد زد:خدایا آخه چرا من ؟؟؟چرا با من اینگونه کردی؟؟؟مگر من چه کردم؟؟؟چندین روز به همین حال شبها را در ساحل سرد و کنار دریا گذراندتا توانست روزها چو ب جمع کرده تا کلبه ای برای خود بسازد.سرانجام بعد از روزها سختی و مشقت کلبه را ساخت و توانست یک شب را با خیال آسوده بخوابد.ولی این بار به خدا گفت:خدایا شکرت که سقفی برای من بنا شد.صبح از خواب بیدار شد تا به داخل جزیره برود وغذایی برای خود فراهم کند که باز باران و رعدبرق شروع شد و تاجر را به ناچار به سمت کلبه اش بازگرداند اما وقتی تاجر به کلبه اش رسید در برابر خود کلبه اش را درکه در حال سوختن بود دید.دنیا برایش تیره و تار شدو فریاد زد :آ خر خدایا چرا با من اینچنین کردی؟؟؟؟؟؟شب را در کنار ساحل خوابید و دیگر هیچ امیدی برایش باقی نمانده بود.اما صبح با صدای بوق یک کشتی از خواب بیدار شد.آری یک کشتی برای نجات او آمده بودو او را با خود به کشورش برد.وقتی در کشتی از ناخدای کشتی پرسید:از کجا میدانستی که من در این جزیره گم شده ام،ناخدا در جوابش گفت:دیشب که در حال حرکت بر روی آب بودیم ،علایم خبری که تو با دود میدادی مشاهده کردیم وبه سویت آمدیم.و اینگونه شد که تاجر در کارخدا مانده بود...
دوشنبه 08 شهریور 1395 - 00:31
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از mahdi به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: ezio /

برای نمایش پاسخ جدید نیازی به رفرش صفحه نیست روی تازه سازی پاسخ ها کلیک کنید !



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :